از ناخودآگاه خود محافظت کنید:مرزهای درمانگر و گروه در مواجهه با فرافکنیِ انعطاف‌ناپذیر و کنترل بیرونیِ مداوم

از ناخودآگاه خود محافظت کنید

مرزهای درمانگر و گروه در مواجهه با فرافکنیِ انعطاف‌ناپذیر1 و کنترل بیرونیِ مداوم

Protect Your Unconscious

Therapist and Group Boundaries in the Face of Rigid Projection and Ongoing External Control

مؤلف: مسعود عمادن

چکیده

این مقاله با تکیه بر روایت مؤلف از آموزش‌های دوانلو و مشاهدات بالینی او، مرز ادامهٔ درمان را در مواجهه با فرافکنیِ انعطاف‌ناپذیر و کنترل بیرونیِ مداوم بررسی می‌کند. این دو وضعیت می‌توانند امکان همکاری درمانی را محدود کنند و سلامت روانِ درمانگر و اعضای گروه CCT را به خطر بیندازند. مقاله بر ارزیابی مستمر، بررسی سهم واقعی درمانگر و بازنگری در اهداف و چارچوب درمان تأکید دارد. اگر با وجود تعدیل شیوهٔ کار، زمینهٔ همکاری بازسازی نشود، پایان سنجیدهٔ درمان یا مشارکت گروهی مطرح می‌شود. این بحث، صورت‌بندی بالینی است و قواعدی جهان‌شمول برای پایان درمان ارائه نمی‌کند.

مقدمه

روان‌درمانی به کار مشترک نیاز دارد. دانش، تعهد و کار درمانگر بر مسائل روانیِ خودش می‌تواند زمینهٔ این همکاری را فراهم کند، اما نمی‌تواند جای آن را بگیرد. وقتی درمانگر به‌تنهایی می‌کوشد بفهمد، تغییر ایجاد کند و روند درمان را سرپا نگه دارد، باید بررسی کرد که آیا اساساً امکان پیشبرد این درمان وجود دارد یا نه. هدف مقاله، روشن‌کردن مرز ادامهٔ درمان برای حفظ سلامت روانِ درمانگر و اعضای گروه است.

دو وضعیت مهم‌اند: فرافکنی شدید و مکرر که تصویر بیمار از درمانگر را انعطاف‌ناپذیر می‌کند، و کنترل بیرونی که آزادی عمل او را محدود می‌سازد. این دو ممکن است جداگانه یا هم‌زمان رخ دهند و باید از آغاز تا پایان درمان بررسی شوند. در CCT، سلامت روانِ دیگر اعضا و شرایط ادامهٔ کار گروه نیز اهمیت دارد.

توصیهٔ دوانلو به محافظت از ناخودآگاه

در سال‌هایی که در آموزش مدار بسته، یا CCT، شرکت داشتم، دوانلو تأکید می‌کرد که درمانگر باید از ناخودآگاه خود محافظت کند. توصیهٔ او را با این عبارت به یاد می‌آورم: «Protect your unconscious». بر اساس آنچه از آموزش‌های او نقل می‌کنم، این هشدار از جمله به مواجههٔ مکرر با فرافکنی‌های شدید اشاره داشت؛ موقعیت‌هایی که در آن‌ها احساسات، نیت‌ها و ویژگی‌هایی به درمانگر نسبت داده می‌شود که به محتوای درونیِ خود بیمار یا آنچه او درونی کرده است تعلق دارند.

ممکن است بارها با درمانگر چنان برخورد شود که گویی فرد دیگری است؛ کسی تهدیدکننده یا مهاجم. این نسبت‌دادن‌های تکراری ممکن است جلسه‌به‌جلسه ادامه یابد و حتی بیرون از محیط کار نیز ذهن درمانگر را درگیر کند. در چنین شرایطی، خستگی، تردید نسبت به خود و دشواری در بازیابی توان روانی باید جدی گرفته شوند.

کار درمانگر بر مسائل روانیِ خودش، در توانایی او برای تمایز گذاشتن میان محتوای روانی بیمار و مسائل شخصیِ خودش اهمیت زیادی دارد. بااین‌حال، این کار درمانگر را آسیب‌ناپذیر نمی‌کند و او را موظف نمی‌سازد که بدون هیچ حد و مرزی در معرض چنین فرافکنی‌هایی بماند. بنابراین، توصیه به محافظت از ناخودآگاه، مراقبت از قدرت قضاوت، حریم و استقلال فردی و زندگیِ بیرون از نقش درمانگری را نیز در بر می‌گیرد.

وقتی دیگر نمی‌توان فرافکنی را به‌طور مشترک بررسی کرد

در درک روان‌پویشی، فرافکنی یعنی نسبت دادن محتوایی درونی به فردی دیگر. این محتوا ممکن است احساسات، نیت‌ها یا تصوراتی باشد که فرد به‌سختی می‌تواند آن‌ها را متعلق به خود بداند یا در درون خود تحمل کند. این فرایند اغلب ناخودآگاه است. برای ارزیابی نقش آن در درمان، لازم نیست فرض کنیم که فرد آگاهانه قصد آسیب رساندن دارد.

مسئلهٔ تعیین‌کننده این است که تجربهٔ بیمار تا چه اندازه قابل بررسی است. ممکن است بیمار با شدت احساس کند که درمانگر عیب‌جو یا خصمانه است، اما همچنان بتواند دربارهٔ تفاوت میان تجربهٔ شخصیِ خود و رفتار واقعی درمانگر تأمل کند. در این صورت، هنوز فضایی برای بررسی مشترک وجود دارد.

در صورت‌بندی بالینیِ ارائه‌شده در کتاب، این امکان از دو وضعیت محدودکننده‌تر متمایز شده است:

نسبت‌دادنِ انعطاف‌ناپذیرتر و محدود شدن خودمشاهده‌گری: تصویر فرافکنی‌شده برای بیمار همچون واقعیتی بی‌واسطه تجربه می‌شود. او به‌سختی می‌تواند برداشت خود را صرفاً یک برداشت بداند، به درمانگر گوش بدهد یا توضیح‌های دیگری را در نظر بگیرد. در عین حال، آگاهی او از زمان و مکان ممکن است همچنان حفظ شده باشد.

اختلال گسترده‌تر در واقعیت‌سنجی و تماس با درمانگر: تصویر درونیِ تهدید چنان مسلط می‌شود که بیمار به‌سختی می‌تواند آن را از آنچه واقعاً در اتاق درمان رخ می‌دهد جدا کند. در بیمارانی که کارکرد روانی شکننده‌ای دارند، این وضعیت ممکن است با اختلال‌های شناختی‌ـ‌ادراکی نیز همراه شود. در صورت بروز این اختلال‌ها، لازم است برانگیختن عواطف متوقف شود و کار درمان به تنظیم وضعیت بیمار، بازیابی آگاهی از موقعیت و برقراری دوبارهٔ تماس بازگردد.

این توصیف‌ها بیانگر تفاوت‌هایی بالینی در نحوهٔ کارکرد هستند؛ نه دو تشخیص مستقل و نه یک مقیاس سطح‌بندیِ اعتبارسنجی‌شده. باور راسخ به یک برداشت یا دشواری در همکاری، به‌خودی‌خود وجود روان‌پریشی را ثابت نمی‌کند.

وقتی فرافکنی به این شکل‌های انعطاف‌ناپذیر تکرار می‌شود، تلاش درمانگر برای روشن کردن موضوع نیز ممکن است در همان تصویر تهدیدآمیز جای بگیرد. در نتیجه، فرصت درمانگر برای اینکه به‌عنوان همان شخص واقعیِ حاضر در اتاق دیده شود، پیوسته کمتر می‌شود. بیمار به‌جای دیدن درمانگر آن‌گونه که واقعاً هست، او را در قالب فردی دیگر تجربه می‌کند. بااین‌حال، نباید از پیش تعیین کرد که چه شخص یا تجربه‌ای از گذشته ممکن است پشت این تصویر قرار داشته باشد.

تکنیک‌هایی که برای بازسازی فرافکنی توصیف شده‌اند، بر این پیش‌شرط استوارند که بیمار بتواند تجربهٔ خود را با آنچه واقعاً رخ می‌دهد مقایسه و بررسی کند. در شدیدترین شکل‌ها، اتهام‌زنی پیوسته ادامه دارد و این پیش‌شرط فراهم نیست. بیمار نیز صرفاً کسی نیست که آسیب دیده است؛ خودِ فرافکنی می‌تواند برای درمانگر و دیگران مخرب و آسیب‌زا باشد.

احساس آسودگی و کار درمانی

در چنین روندی، جلسه ممکن است به فرصتی برای تخلیهٔ فشار تبدیل شود: بیمار احساسات شدید و اتهام‌های خود را متوجه درمانگر می‌کند و پس از آن، موقتاً احساس آسودگی می‌کند. اما این آسودگی، به‌خودی‌خود، نشان نمی‌دهد که فرافکنی قابل بررسی شده، خودمشاهده‌گری افزایش یافته یا تغییری پایدار در حال شکل‌گیری است.

هم‌زمان، ممکن است کار درمانگر هرچه بیشتر یک‌طرفه شود. درمانگر تلاش می‌کند توضیح بدهد، بفهمد و ارتباط را دوباره برقرار کند، درحالی‌که نقشی که به او نسبت داده شده، بدون تغییر باقی می‌ماند. تلاش بیشتر یا تشدید برانگیختن عواطف، به‌طور خودکار زمینهٔ همکاری مشترک را بازنمی‌گرداند. در مدل بالینیِ شرح‌داده‌شده در این مقاله، فرافکنی شدیدی که تصویر بیمار از درمانگر را شکل می‌دهد، از موارد منع به‌کارگیری H.O.C. است.

سهم واقعی درمانگر در شکل‌گیری این وضعیت باید همواره بررسی شود. انتقاد، خشم یا نپذیرفتن، به‌خودی‌خود فرافکنی نیستند. اشتباه‌های واقعی باید پذیرفته و اصلاح شوند. همین بررسی است که امکان تمایز گذاشتن میان یک نسبت‌دادنِ انعطاف‌ناپذیر و یک واکنش موجه را فراهم می‌کند.

ظرفیت همدلی و امکان دسترسی به آن

باید میان داشتن ظرفیت همدلی و امکان بهره‌گیری از آن در رابطهٔ فعلی تفاوت گذاشت. ممکن است بیمار این ظرفیت را داشته باشد، اما هنگامی که به‌شدت درگیر فرافکنی است، نتواند درمانگر را از نظر عاطفی به‌عنوان انسانی مستقل درک کند. در این حالت، تصویر درونی بر مواجهه با شخص واقعی غلبه می‌کند.

این، یکی از برداشت‌های بالینیِ ممکن است که باید بررسی شود؛ نمی‌توان تنها بر اساس شدت فرافکنی دربارهٔ آن به نتیجه رسید. بنابراین، ارزیابی ظرفیت همدلی و میزان دسترسی بیمار به آن، پس از مصاحبه‌های نخست نیز ادامه می‌یابد؛ در کنار ارزیابی خودمشاهده‌گری، واقعیت‌سنجی و توان همکاری.

وقتی فرد دیگری زندگی بیمار را کنترل می‌کند

مانع دوم زمانی پدید می‌آید که بیمار تحت کنترل گستردهٔ شریک زندگی یا یکی دیگر از نزدیکان خود باشد. تهدید، القای احساس گناه، تنبیه و تحریف مکرر واقعیت می‌توانند توانایی او را برای حفظ دیدگاه مستقل و عملی کردن تصمیم‌هایش محدود کنند. آنچه در ارزیابی اهمیت دارد، شکل‌های مشخص این کنترل و پیامدهای آن است؛ لازم نیست از پیش تشخیص روان‌پزشکیِ خاصی برای فرد کنترل‌کننده در نظر گرفته شود.

ممکن است بیمار خواهان تغییر باشد و در جلسات دوباره با خواست و ارادهٔ خود ارتباط پیدا کند. اما پس از مواجهه با فرد کنترل‌کننده، این موضع دوباره تضعیف شود یا فروبپاشد. در این حالت، درمانگر بارها تلاش می‌کند چیزی را بازسازی کند که بیمار امکان حفظ آن را در فاصلهٔ میان جلسات ندارد. نباید این مانع را خودبه‌خود به‌عنوان مقاومتِ خود بیمار تفسیر کرد.

برای درمانگر این خطر وجود دارد که تعهد و درگیری او با درمان، به مأموریتی برای نجات بیمار تبدیل شود. تلاش شخصی او بیشتر می‌شود، درحالی‌که شرایط واقعیِ لازم برای تغییر، دست‌نخورده باقی می‌ماند. بنابراین، ارزیابی تشخیصیِ مستمر باید هم آنچه را در اتاق درمان به دست می‌آید در بر بگیرد و هم آنچه را بیرون از آن قابل حفظ است. آنچه برای درمانگر خطر ایجاد می‌کند، همین تلاش یک‌طرفه است، نه دشواریِ بیمار به‌خودی‌خود.

کنترل بیرونی و فرافکنی شدید می‌توانند یکدیگر را تقویت کنند. فرد کنترل‌کننده ممکن است درمانگر را دشمن جلوه دهد و تصویر تهدیدآمیزِ درونیِ بیمار نیز بررسی این ادعا را دشوار کند.2 این دو مانع صرفاً با تلاش و تحمل بیشترِ درمانگر برطرف نمی‌شوند.

فرافکنی علیه دیگر اعضای گروه CCT

در CCT، ارتباط‌ها به دیدار با رهبر گروه محدود نمی‌شوند. شرکت‌کنندگان در حضور یکدیگر از دنیای درونی خود سخن می‌گویند، با هم آشنا می‌شوند و در زمان استراحت و پس از جلسات نیز با یکدیگر معاشرت می‌کنند. نزدیکی‌ای که کار عمیق‌تر را ممکن می‌سازد، در عین حال باعث می‌شود اعضا از شیوهٔ ارتباط برقرار کردن یکدیگر تأثیر بیشتری بگیرند.

فرافکنی‌های شدید و تکرارشونده ممکن است به همان اندازه که متوجه رهبر گروه می‌شوند، به سوی دیگر شرکت‌کنندگان نیز جهت بگیرند. ممکن است به یکی از اعضا نیت‌های خصمانه نسبت داده شود یا او تجسم یک تصویر درونیِ تهدیدآمیز قرار گیرد. وقتی این نسبت‌دادن‌ها قابل بررسی مشترک نباشند، اثر آن‌ها ممکن است بیرون از چارچوبِ ساختاریافتهٔ کار گروه نیز ادامه پیدا کند. این وضعیت خطری جدی برای سلامت روانِ اعضاست و می‌تواند اعتماد و انسجام گروه را تضعیف کند.

من شخصاً شاهد بودم که دوانلو چند شرکت‌کننده را از گروه CCT کنار گذاشت؛ در موقعیت‌هایی که چنین فرافکنی‌هایی به دیگران آسیب می‌رساند و کار درمانی با آن افراد، نه با خود او و نه با دیگر درمانگران CCT، امکان‌پذیر نبود. او مسئولیت محافظت از دیگر اعضای گروه را بر عهده داشت و کنار گذاشتن این افراد برای این منظور ضروری بود. این، روایت من از رویدادهایی است که خود شاهدشان بوده‌ام.

اصلی که می‌خواهم به دانشجویان منتقل کنم این است که وقتی فرافکنی‌های تکرارشونده و انعطاف‌ناپذیر، بررسی مشترک و کار درمانی را ناممکن می‌کنند، رهبر گروه باید مداخله کند. این تصمیم نباید به آن وابسته باشد که ابتدا آسیبی محرز شده باشد. اگر شرایط لازم برای کار مشترک قابل بازسازی نباشد، باید به حضور فرد در گروه پایان داد. اختلاف‌نظرهای معمول، انتقاد یا احساسات شدید در گروه، به‌خودی‌خود به معنای رسیدن به این مرز نیستند.

مرز ادامهٔ کار

در این مقاله، مرز ادامهٔ درمان زمانی است که فرافکنی شدید و مکرر، امکان بررسی مشترک تجربهٔ بیمار را از بین می‌برد: بیمار نمی‌تواند برداشت خود از درمانگر را قابل بازنگری بداند، یا در تشخیص تفاوت میان تصویر تهدیدآمیزِ ذهنی و رفتار واقعی درمانگر دچار مشکل می‌شود. اگر با وجود تعدیل شیوهٔ درمان متناسب با وضعیت بیمار، این امکان بازنگردد، پایهٔ لازم برای همکاری درمانی فراهم نیست. تلاش یک‌طرفهٔ درمانگر نمی‌تواند جای این همکاری را بگیرد.

وقتی کنترل بیرونیِ مداوم نیز ادامهٔ کار را به همین شکل ناممکن می‌کند، لازم است اهداف و چارچوب درمان بازنگری شوند. اگر تغییرات معقول نتوانند شرایط لازم را برای کار موردنظر فراهم کنند، باید به آن درمان نیز پایان داد. این نتیجه دربارهٔ شکل فعلیِ درمان در شرایط موجود است؛ نه دربارهٔ همهٔ کمک‌های ممکن یا امکان تحول بیمار در آینده.

سلامت روانِ درمانگر، در این تصمیم، ملاحظه‌ای موجه و مستقل است. سوپرویژن و بررسیِ همکاران باید به سنجیدن درستیِ این ارزیابی کمک کنند، نه اینکه ادامهٔ تحمل را به یک الزام تبدیل کنند. پایان درمان باید روشن و بدون سرزنش اعلام شود و به‌شکلی سامان‌یافته انجام گیرد؛ همراه با بررسی راه‌های مناسب برای ادامهٔ مراقبت یا دریافت حمایت. توجه به چگونگی پایان دادن به درمان، به این معنا نیست که یک مأموریت ناممکن باید همچنان ادامه پیدا کند.

مبنای بالینی و جایگاه منابع

این مقاله، روایت من از آموزش‌های شفاهیِ دوانلو در CCT، مشاهدات مستقیم من و صورت‌بندی بالینیِ ارائه‌شده در کتاب «عصب‌زیست‌شناسی عاطفه و رهاییِ من» (Affektens neurobiologi och jagets frigörelse)، به‌ویژه فصل‌های ۴ و ۱۲، را در کنار هم قرار می‌دهد. توصیهٔ «از ناخودآگاه خود محافظت کنید» بر اساس خاطرهٔ من از آن آموزش‌ها نقل شده است. دو توصیفِ محدودکننده‌ترِ فرافکنی و نتیجه‌گیری‌های مقاله دربارهٔ مرزهای درمان، نباید به‌عنوان یک طبقه‌بندیِ اعتبارسنجی‌شده یا قواعدی جهان‌شمول برای پایان دادن به درمان خوانده شوند.

«چارچوب اخلاقیِ حرفه‌های مشاوره»، تدوین‌شده از سوی انجمن مشاوره و روان‌درمانی بریتانیا (BACP)، بر مسئولیت درمانگر در قبال سلامت روانی و جسمیِ خود، بهره‌گیری از حمایت حرفه‌ای و سوپرویژن، و مدیریت سنجیدهٔ پایان درمان تأکید می‌کند. این چارچوب متعلق به بریتانیاست. از نظر اخلاق حرفه‌ای، پشتوانه‌ای برای اهمیت دادن به سلامت درمانگر فراهم می‌کند، اما مدل خاص فرافکنیِ مطرح‌شده در این مقاله را اعتبارسنجی نمی‌کند.

منبع

انجمن مشاوره و روان‌درمانی بریتانیا. «چارچوب اخلاقیِ حرفه‌های مشاوره»، به‌ویژه بخش‌های «مراقبت از خود به‌عنوان درمانگر»، «رسیدگی به دوراهی‌ها و مسائل اخلاقی» و «وقفه‌ها و پایان‌ها». تاریخ بررسی منبع در متن اصلی: ۵ اکتبر ۲۰۲۶.

British Association for Counselling and Psychotherapy. Ethical Framework for the Counselling Professions. “Care of self as a practitioner”; “Responding to ethical dilemmas and issues”; “Breaks and endings”. https://www.bacp.co.uk/ethical-framework/

1Rigid projection: معادل توصیفیِ انگلیسی برای «فرافکنیِ انعطاف‌ناپذیر». عبارت متن سوئدی، låst projektion، در ترجمهٔ تحت‌اللفظی «فرافکنیِ قفل‌شده» است و در این مقاله به وضعیتی اشاره دارد که بیمار به‌سختی می‌تواند تصویر فرافکنی‌شدهٔ خود را در معرض بررسی و بازنگریِ مشترک قرار دهد. این معادل، نام یک طبقه‌بندی تشخیصیِ مستقل نیست. (پانوشت مترجم)

2برای مثال، فرد کنترل‌کننده ممکن است بگوید: «درمانگرت می‌خواهد تو را از من جدا کند.» اگر بیمار نیز بر اثر فرافکنی، درمانگر را سلطه‌گر یا آسیب‌رسان ببیند، این گفته برای او تأییدی بر تصویر ذهنی‌اش می‌شود. در نتیجه، تمایز گذاشتن میان برداشت خود و رفتار واقعی درمانگر دشوارتر می‌شود؛ کنترل بیرونی، فرافکنی را تقویت می‌کند و فرافکنی نیز پذیرش گفته‌های فرد کنترل‌کننده را آسان‌تر می‌سازد. (پانوشت توضیحی مترجم)